|
زیارلو هر چی بخوای هست
| |||||||
|
باران که میگیرد آرام می شود سوختنم ، مثل ِ تنور نانی که آرام آرام سرد می شود .. شعله ها می مانند از زبانه کشیدن های مدام در من . باران که می بارد رام می شوم ، اهلی ام می کند انگار این حادثه ، تکه های خشکیده ی جانم را که سوی شکستن راهی اند، جان ِ باز از دوباره می بخشد و راهی سمت ِ نورشان می کند باران . باران که می بارد ، زندگی کوبه اش را با ضرباهنگی آرام و مدام اما پرطنین و خوشنوا، بر تمام ِ بودن ام می کوبد.. چون گاه ِ در افتادن ِ آب در میانه ی گندم های داغ ِ تازه آرد شده و رهیده از سنگ ِ آسیاب ، بی تاب می شود جان ِ جانم گاه ِ باران .. انگار که جان ِ گندم، بی تاب ِ خمیر ِ نان شدن و یگانه گشتن با آبیست که در او افتاده ..
گاو ما ما می کرد من گلی داشتم که به علت بی دقتی من پژمرده و خشک شده بود. دیر متوجه اش شدم. وقتی دیدم که خشک و زرد شده، نا امید شدم از سالم شدنش، بهش آب ندادم و با ناراحتی منتظر مرگش شدم. دوستی گلم رو دید و بهم گفت : "بهش آب بده، شاید زنده شد." بی امید از نتیجه دبدن یه جرعه آب ریختم پاش. روز بعد که از سر کار برگشتم دیدم که گلم جون گرفته. برگ های خشک و زردش سبز شده و قامت خمیده اش راست. انگار که معجزه شده بود! از شادی جیغ کشیدم و بالا و پایین پریدم. گلم دیگه زنده شده بود. نا امید نشیم. شاید فاصله ما و یک معجزه فقط یه جرعه آبه. شاید معجزه خیلی ساده تر از اون چیزی رخ میده که تو فکر ماست. شاید اراده خدا به نیست و خراب شدن چیزی نیست. کمی امیدوارنه زحمت بکشیم. خدا راست میگه که نا امیدی بد ترین گناهه.
اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم ، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم. چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم. کم می خوابیدم. بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندیم، 60 ثانیه نور را از دست می دهیم.به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند. بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند. گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می بردم.اگر خداوند به من کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم، صورتم را به سوی خورشید می کردم و نه تنها جسم که روحم را نیز عریان می کردم.خدای من، اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید می شدم. با اشک هایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها و بوسه ی گلبرگهایشان را احساس کنم.خدای من، اگر کمی دیگر زنده بودم نمی گذاشتم روزی بگذرد بی آنکه به مردم بگویم که چقدرعاشق آنم که عاشقشان باشم. هر مرد و زنی را متقاعد می کردم که محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگی می کردم.به کودکان بال می دادم امَا به آنها اجازه می دادم که خودشان پرواز کنند. به سا لخوردگان می آموختم که مرگ نه در اثر پیری که در اثر فراموشی فرا می رسد.آه انسان ها، من این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام که هر انسانی می خواهد بر قلَه کوه زندگی کند بی آنکه بداند که شادی واقعی ، درکِ عظمت کوه است. من آموخته ام زمانی که کودکی نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را در مشت ظریفش می گیرد، برای همیشه او را به دام می اندازد. من یاد گرفته ام که انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه کند که باید به او کمک کند تا بر روی پاهایش بایستد. از شما من چیزهای بسیار آموخته ام که شاید دیگر استفاده ی زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در این چمدان جای می دهم، با تلخ کامی باید بمیرم . |
| ||||||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | |||||||