|
زیارلو هر چی بخوای هست
| ||||||
|
خدایا ، کمکم کن غرور قدرت، لحظهها مو به ابتذال خودبینی نکشه، کمکم کن لحظه هام رو صرف قضاوت کردن دربارهٔ دیگران نکنم، کمکم کن با همه این دیوارهای شیشه ای،هر قدم رو محکمتر از قبلی بردارم، و کمکم کن هیچ ترس و دردی نتونه جلوی دوباره بلند شدنم رو بعد پرت شدنام بگیره خوشا به حال ِ کسی که با بدکاران مشورت نمیکند و راه گناهکاران را پیش نمیگیرد و با کسانی که خدا را مسخره میکنند همنشین نمیشود ،2 بلکه مشتاقانه از دستورات خداوند پیروی میکند و شب و روز در آنها تفکر میکند .
[شفا] برای دویدنی پرانرژی وشاد خودم را گرم میکردم به طول راه نمی اندیشیدم،تنها به کوههای روبرو مینگریستم که نوید از پایان راه می دادند و چه اغاز پر شوری و شیرینی بود .وزش اندک نسیمی تمام سلولهای داغ بدنم را پرواز می داد،خنکی اش برپوستم می نشت و نوایش در دلم خانه میکرد. امابعداندک دویدنی هدفم را لابلای تیغ هایی که دست و پایم را می خراشیدندودرختانی که راه نور را بر من می بستندو سنگهایی که مدام بر من تیپا میزدند گم کردم؟اری گمش کردم چه اسان و بی هدف! و اینچنین پاهایم سست شد ان زمان که دریافتم راهی که درانم دروغ است ومتعجب از جابجایی کوههایی که تا لحظه ای پیش در مقابلم استوار ایستاده بودند،بر زمین زانو زدم. اخ خدایا اگر ان زمان که نفسم به شمارش افتاد و راه اخرینش را بغض بسته بود تو نبودی و ضربه ای برپشتم نکوبیده بودی و جرعه ای از اب حقیقت بر من ننوشانده بودی خدا میداند تا کنون جسدم درمیان کدامین تیغ پوسیده بود .اری میدوم دوباره یا علی ! نیمه راه را امده ام و مابقی اش رانیزخواهم رفت خدایا تو خود خوب می دانی که میدانم تو چقدر بزرگی ومن چقدر کوچک تومیدانی ان زمان که میخواهم زبان به شکوه گشایم چطور یاد مهربانی هایت و نعمتهایت مهر خاموشی بر زبانم می نهد و لی میخواهم اینبار بروم .بروم و شکوه ام را فریاد زنم.بروم تا کوه استواری رابیابم که کلوخ هایش از دروغ نباشد بروم و فریاد بزنم تا اسمان. عاقبت می یابمش کوه استوارم را چه صف طولانی است .کوه قرمز است و تک تک کلوخ هایش ناله سر داده اند مجال صبر نیست همه باهم فریاد میکشیم حقیقت را که شاید دوباره کوهمان سبز شود [شفا] |
| |||||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||||